پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩ - در ستايش خورشيد
در ستايش خورشيد
حكيم زلالى خوانسارى
نظرِ هر كه از على دورست
گر بُوَد ديده يقين، كورست
هست در چاشنى گهِ افواه
لذّت دين، على ولىُّ اللَّه
هر كه زو بركنار مىآيد
مىرود تار و مار مىآيد
مولدش بر حرَم چو پهلو زد
كعبه از ناز چار زانو زد
شور محشر، غبار شبرنگش
برق، گامى زجلوه لنگش
مردمان در حسد هزار فناند
دشمنِ جانِ صاحبِ سخناند
لبشان عيب را محك باشد
چشمشان خالى از نمك باشد
دست در خون اهل درد زنند
بر دمِ گرم و اشك سرد زنند
سرشان گير تا به كار كنند
حك و اصلاح ذوالفقار كنند
صدقه ده؛ حلقهاى زچين كمند
دست بيداد روزگار بيند
برق شمشير ناز و اشك نياز
هر دو در چشم اعتبار گداز
جام اسكندرى نگون گردان
عكسها را اضافه خون گردان
دورم از گرد بادِ خاك درت
گشتن هر نفس به گرد سرت
سرمه چشم اعتبارم كن
بر هواى نجف غبارم كن
زبان زنجره(بخشى از مثنوى)
احمد عزيزى
آب و رنگ باغِ آب و گِل علىست
صورت آيينهى كامل علىست
نور خالص، روح مطلق مرتضى
معنىِ لفظ اناالحق مرتضى
هى درآ! حيدر كه نور مهتويى
تيغ لا در چنگ الا اللَّه تويى
يا على! از نفس دون ما را بزن
ذوالفقارى از درون ما را بزن
خلق را ياراى سراللَّه نيست
هيچ كس از قعر تو آگاه نيست
چون زمين از غربتت آگاه شد
قطرهاى از وى چكيد و ماه شد
با تو هستم، اى ابدبانِ ازل
شيرمرد بيشههاى لم يزل
اى عقابِ كوه اللَّه الصّمد
از تو اين گنجشك مىخواهد مدد
مىزند پيشانىام برق سجود
چون ترا مىخوانم از عمق وجود
اى هواى تشنگى باران ببار!
اى بشارت! بر گنهكاران ببار!
صوفيان خاك رهت را مىخرند
عارفان از نام تو گل مىبرند
اى گريبان حقيقت چاك تو
آسمان سرگشتهى ادراك تو
از ازل تا نقش حورالعين بود
عكس تو در قابى از قوسين بود
بى تو ما غربت كش درديم و بس
وارث ده قرن ناورديم و بس
بى تو گلها دست خود را مىبرند
شيعيانت در زمين مىپژمرند
تا تو بودى باغ سلمان باز بود
دامن صحرا ابوذر ساز بود
بى تو از ذهن زمين گل دور شد
چشمه سبز عدالت كور شد
ناله كن حيدر شب چاه است اين
شير يزدان! عصر روباه است اين
بعد تو بايد به حسرت زار زار
خون بگريد بر سر تو ذوالفقار
يا على! تو محوِ مطلق بودهاى
با تو حق بود و تو با حق بودهاى
از تو هر شب چشم حيرانىترست
قدسيان را ذكر حيدر...حيدر است
دو غزل
قربان وليئى
١
اى سلسله در سلسله در سلسله مويت
وى آينه در آينه در آينه رويت
چشمان تو، چشمان تو، چشمان تو، هُو هُو
حق حق، چه بگويم، چه من از اين همه اويت؟
زيبايىِ سكرآورِ ربّانى آفاق
بى شبهه شرابى تو و افلاك سبويت
هر سبز كه از خاك برآيد، كلماتت
در چاه فروريخته اسرار مگويت
اى زمزمه هر شب تنهايى جبريل
وى زمزم آواز خداوند گلويت
دريايى و هر چشمه به ژرفاى تو جارى
فردايى و هر لحظه شتابنده به سويت
٢
تا ابد هستى و حيران تو هستند همه
خيره در جان درخشان تو هستند همه
از نهان گاه ازل تا به فراسوى ابد
غرق امواج خروشان تو، هستند همه
پارهاى از دل ربّانى تو خورشيد است
اختران پرتو چشمان تو هستند همه
هر نسيمى كه گذشت از تو مسيحايى گشت
زنده از زندگىِ جانِ تو هستند همه
وحى جارى شده در رگ رگ هستى، هستى
عارفان قارى قرآن »تو« هستند همه
مىوزد نام تو و عقل به خون مىغلتد
تيغ توحيدى و قربان تو هستند همه
در تو هر كس كه سفر كرد، خطر كرد، خطر
كاشفان تو شهيدان تو هستند همه
هيچ كس نيمه پنهان تو را درك نكرد
گيج آفاق نمايان تو هستند همه
شراب جنون
محمد على مجاهدى
امشب بيا و صفا كن، اى چشم دريادل من
اشكى بريز و رها كن، از دست غمها دل من
با شمع محفل چه حاجت؟ جايى كه از سوز محنت
در بزم اهل محبت، سوزد سراپا دل من
مست از شراب جنون شد، جام لبالب زخون شد
از ديدهى من برون شد، زد سر به صحرا دل من
جام مرا پر كن از مى، كم گو حديث جم و كِى
ناكرده راه غمش طى، افتادى از پا دل من
دل را به غم مبتلا كن، در چنگ محنت رها كن
تا مىتوانى جفا كن؛ خون كن، خدا را دل من
هر چند دورم زكويت، در دل كنم جستجويت
محو تماشاى رويت، آيينهآسا دل من
گاهى سراغ دلم كن، روشن چراغ دلم كن
فارغ زدلم كن، بنشين دمى با دل من
عشق تواَم كرده فانى، مست از مى جاودانى
پويد ره لامكانى، پنهان و پيدا دل من
آشفته حال و پريشم، غافل زاحوال خويشم
درويشم و فقر كيشم، سرگرم مولا دل من
تا چشم من محو او شد، با وجه حق روبرو شد
ياحق زد و محو هو شد، زد پرده بالا دل من
پروانه عشق او دل، او را كند جستجو دل
دارد بسى گفتگو دل، رسواى رسوا دل من
مولاى عشق
پرويز بيگى جيب آبادى
على را وصف در باور نيايد
زبان هرگز ز وصفش برنيايد
على تركيبى از زيباترينهاست
على تلفيقى از شيواترينهاست
على با درد غربت آشنا بود
على تنهاترين مرد خدا بود
على در آستين دست خدا داشت
قدم در آستان كبريا داشت
نواى عشق از ناى على بود
اذان سرخ آواى على بود
شهادت از وجودش آبرو يافت
شهادت هر چه را دارد از او يافت
على سوز و گدازى جاودانه است
على راز و نيازى عاشقانه است
تپش در سينهاش حرفى دگر داشت
حديث خوردن خون جگر داشت
شگفتا عشق از او وام گيرد
محبّت آيد و الهام گيرد
من او را ديدهام در بىكرانها
فراتر از تمام كهكشانها
من او را ديدهام در فصل مهتاب
درون خانه مهتابى آب
على را از گِل »لا« آفريدند
براى عشق مولا آفريدند
سخن هر چند گويم ناتمام است
سخن در حدّ او سوداى خام است
زدريا قطره آوردن هنر نيست
زبانم را توانى بيشتر نيست
ولى تا با سخن گردد دلم جفت
بگويم آنچه آن شوريده مىگفت:
»على را قدر پيغمبر شناسد
كه هر كس خويش را بهتر شناسد«
{P - بيت از »ملا عبدالرزاق« است. P}
نشانهاى آن بىنشان(برشى از يك شعر)
يوسفعلى ميرشكاك
به زودى نقش نعش مرا
پيش پاى تو مىاندازند
در مرده من مىنگرى
و گناهانم را مرور مىكنى
و با منكران شهريارى انسان مىگويى:
-به هيچ كارى نيامد
نه بندهاى بود، نه خدايى
سايه سودايى نام بلند من بود
او را به سايه نام من
به آسمان ببريد
به زودى نيستى مرا
پيش پاى هستى تو مىاندازند
نه چون دقايق اين دروغ
كه مرا
همچون ديگر نقشها
مىآفرينى و از ياد مىبرى.
نه چون شبانگاه زمين
كه هيچ يارى در آن
به ديدن يارى نيامد.
نه چون جاده عمر من
كه به سوى سوارى نرفت.
نه همچون ديروز و پريروز
كه تكرار آينه گردانى تو بودند.
همچون خاطر مسموم من
كه سراپا انتظار بود و
به كارى نيامد.
... مبادا از يادم برده باشد
گفتم و در خون خود خفتم
بارِ بودن بيهودهام بر دوشِ دلى
كه از ميان رفته است
يا على!
با زخمه نام تو زخمهاى دلم را
رفو كردهام
و روزهايم را
با شب تو
در ميان بيگانگان
تاب آوردهام.
تا از درهاى آسمان
كه هنگام فروخفتن بندگان خدا
باز مىشوند
نام خود را بشنوم.
در يعنى دراز
به درازاى طومار تباهى سرگذشت من
آغشته به ناگزيرى و نيستى
آلوده به نان و تن.
به زودى نقش نعش مرا
پيش پاى تو مىاندازند.
به من بگو
با كدام ديده در تو بنگرم؟
تا خود را از ياد ببرم؟
ديدهاى كه از آنِ توست
يا چشمى كه ميان دو ابروى من كاشتهاى
و آبيارى آن را
به اندوه كوهوارم
واگذاشتهاى.
اين منم آيا
كه نام خود را بر لبان تو مىنگرم
و در نابينايى يعقوب غوطه مىخورم؟
تو را مىخواهم
تو را
بار بودن بيهودهام بر دوش
به زانو درآمده در برابر مرگ
ناتوان در برابر تقدير
زبون سرنوشت خويش،
به نيايش نام تو مشغولم.
نخواهى آمد؟!
چگونه ممكن است
بر مردگان بيگانه بگذرى
و بر نقش نعش من
تنها به جرم اينكه
سزاوار بردن نامت نبودهام
ساعتى ننگرى؟!
نگين نقرهاى
رحمت حقى پور
نام تورا
كه مىگويم
كوه ديگر
سنگين نيست،
پلّههاى دريا
زير پايم
نمىشكند
و در تقويم
هيچ روزى نيست
كه آبى نپوشد.
از سالهاى گم شدهام
تو را به ياد دارم
شمشيرى در دست هايت بود
و شيرى
يله
كنار پايت
بر ديوار...
مهمانان
در اتاق
به احترام، خيرهات مىشدند
و مادر
هر بعد از ظهر
با دستمال ابريشم
شيشههاى روبه رويت را
پاك مىكرد.
مولاى من!
هر چه خواستم
به من دادى،
حتّى نگين نقرهاى را
كه دلم عاشق بود
و آسمان با هيچ قيمتى
حاضر نمىشد
بفروشد.
لَوْ كُشِفَ الغطا...
سهيل محمودى
١
يقين تو
نه كتاب بود و
نه حباب
تا به آتش بسوزانند و
به باد بسپارند
در الست مست
كه تازيانههاى بلا بر گردهها
مىباريد
پرده به كنار بود
و جهان آيينه زار
تو خودت را
و خودت تو را
ديده بوديد.
٢
واقعىتر از رؤيا
شبانه
مىآمدى
تا بوى گل
همچنان
تعبيرِ نان باشد
اگرچه
خود كمر گرسنگى را
فقط با نان جوين
به زانو
شكسته بودى.
٣
روزى كه عصبيّت
بر عصمت شوريد
طعم جهان ديگرگون شد
كلمه
سرد شد و
از دهان افتاد
در سقيفه
كه سقفِ اتاق و اطراقِ
دلهره بود.
گرماى نفَس تو باز
اصحاب زر را نقره داغ كرد و
كلمه را داغ كرد:
نه!
٤
دى شيخ با چراغ...
در روز زلزله
شعلهى ولوله و
كورسوى بهانه
خاموش است و
قنديل آسمان فرو افتاده
و زمينِ آسمان خراشها
صافِ صاف...
تو مىآيى
و پيرِ مولانا
-به حيرتى سر به زير-
از ديدن مولا
به آرزوى قرنها جستجوى نابيهودهاش
كه تو
تنها تو
پاسخ روشن پرسش سايهوار
آن شيخ چراغ به دستى.
٥
چهل صباحى
دست دل افتادهى ما را
گرفتى
تا يتيمىِ بعد از اين
به خاطر تو
بى خاطره نماند و
سربلند باشيم...
اى ابوتراب
اى پدرِ آدم
اى پدر خاك
اى پدرِ ما
اى پدرِ من!
٦
تو را از كدام سمت ببينيم:
جنگلى در باران
دشتى در آفتاب
قلّهاى در مِه
دريايى در توفان
اقيانوسى آرام
آرامشى در كنار تنور نان
گردبادى در معركه
معجزهى كلمات
نشانهى آيات...
با كدام نور
بر اين منشور
خيره باشم و
باز بر خِرَد خود
چيره باشم.
٧
هُوَالاوَّلَ
و سيزده
روز آغاز بود
با آمدنت
حسابِ اعداد را
پاك كردى
جهان با تو تقسيم شد
تا توان عالم بودى
هستى با تو در ذرّات
ضرب شد
كل شد
هست شد
هستى شد
و تنها تو
بساطِ تفرقه و تفريق را
جمع كردى
تو همان هوالاولِ هوالاخر بودى
هُوَالآخِر.